واقعا مرگ خیلی خیلی نزدیکه بهمون
میترسم از روزی که بیاد و یقه منو بگیره
ترس از مرگ یه لحظه هم ولم نمیکنه
شاید به زبون خیلی آرزوی مرگ کنم ولی ته دلم اصلا راضی به مرگ خودم نیستم
خدا بیامرزه همه اموات و گذشتگان را....
غرغرهای روزانه یک زن خانه دار...فقط مونده نیکلی
نیکلی جون دوستت دارم ببخش نظر نمیدم ولی مطمئن باش میخونمت
غرغرهای روزانه یک زن خانه دار...میگه ببین برنامه های کدوم رو بیشتر دوست داری
یه جورایی میگه ببین دروغای کدومشون قشنگ تر و باورپذیرتره
به هرکی رأی بدم مطمئنم که به روحانی رأی نمیدم
غرغرهای روزانه یک زن خانه دار...ما را در سایت غرغرهای روزانه یک زن خانه دار دنبال میکنید
برچسب: انتخابات, نویسنده: بازدید: 4 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 3:22
بعد از چندین ماه دوباره بازگشتم
اومدم بگم تولدم مبارک باشه
ان شاءالله صد و بیست سالگیمو با بچه هام و مجید جشن بگیریم
فردا تولدمه و من وارد 25 سالگی میشم
خیلی این روزا بهم سخت میگذره
از همه طرف تحت فشاریم
از روزای تولدم متنفرم
هر سال نزدیک تولدم که میشه اعصابم خورد میشه و دپرس میشم
هنوز دلیلش برام مشخص نیست
اگه کسی مشکلش مثل منه منو در جریان بذاره
غرغرهای روزانه یک زن خانه دار...
سلااااااااامدوباره اومدم غر غر کنمماهی یه دونه غرغر کافیه فکر کنماز خودم بگم که به حد اعلای افسردگی رسیدممامان بزرگ عزیزم 18 مرداد فوت کرد و واقعا شوک بهم وارد شدمنی که قبل از این اتفاق نابود بودم با این اتفاق نابودتر شدمدیشب مهمونی دادم به برادرشوهر و داداش جاناین دو تا از دوازده سالگی باهم دوست بودن و باعث ازدواج من و مجید همین دو موجود مرموز بودناین چند روزه مجید مهربون شدهشاید بخاطر اینه که باهاش خیلی درددل میکنموقتی مخم سوت میکشه دیگه همه حرفامو به زبون میارمهرچی که بخوام و نخوامیهویی دیروز بهش گفتم مامانتو از خونه بیرون کنبخدا قصد بدی نداشتمولی وقتی میاد توی آشپزی و کارای مه غرغرهای روزانه یک زن خانه دار...